مگر آن نی که به روحم آرامش می بخشد، همان چوبی نیست که آن را با تبر قطع کرده و درونش را با کارد تراشیده اند پس من چه شده ام که درد نی را نمی فهمم ولی رقص هوای سینه ی درد من آنکه را که در آن می دمد می فهمم.
سه شنبه بعد ۵ ماه رفتم سر کلاس برای تدریس واما:

معمولا سعی میکنم دیر نرسم ولی دیرم شده بود پس شروع کردم به دویدن بارون هم شروع کرد به نساختن به شدت میومد .خیس آب شده بودم تا رسیدم مدیر موسسه دم در ایستاده بود و با نگاهش دیر رسیدن یک دقیقه ای روز اول کاری را خواندم .بی درنگ کلاسم را نشونم داد رفتم سر کلاس اول راهنمایی دختران که قراره بهشون نویسنندگی درس بدم تا در را باز کردم رفتم تو همشون زدند زیر خنده تازه فهمیدم که خیس آب شدم خودمم هم خندم گرفت .

دوباره وقت آن را پیدا کردم که در فضای آموزش باشم ولی این بار یک کلاس نویسنندگی و یک کلاس رباتیک با پسران پنجم دبستان.......


راستی ماه رمضانم رسید فقط کافی بفهمی رفتی مهمونی خدا دیگه همه چی حله

وصیت

چند روزه خیلی راهت تر  قدم میزنم ..نه به این خاطر که کفش نو خریدم نه به خاطر این که پوتین پام نیست...اخه

 دیروز وصیت نوشتم و قدم هایم را سبک کردم

خدا من دوست داریم شهید شم و مثل مرتضی بیگدلی پودر شم کمکم کن شما هم اگه رامتین را دوست دارید دعایم کنید.

باران

بارانم

می دانم که زمین قتلگاه وصالم هست

ولی برای دریا شدن از ابر جدا گشتم

حالا

چشم یک آسمان در پی من است

نه ....نه

دریاست که به انتظارم طوفان به پا کرده است.....


سلام خدمت همه عزیزان گلم

عیدتون مبارک

شرمنده ام درمقابل همه ی اونایی که بهم سر میزنند و من شرایط پاسخ گویی به آنها را ندارم...

از امروز ایمیل کتابم هم فعال شد

farnita68@yahoo.com

در خصوص هدف نویسندگیم هم در آینده مطلبی مفصل خواهم نوشت...