سه شنبه بعد ۵ ماه رفتم سر کلاس برای تدریس واما:
معمولا سعی میکنم دیر نرسم ولی دیرم شده بود پس شروع کردم به دویدن بارون هم شروع کرد به نساختن به شدت میومد .خیس آب شده بودم تا رسیدم مدیر موسسه دم در ایستاده بود و با نگاهش دیر رسیدن یک دقیقه ای روز اول کاری را خواندم .بی درنگ کلاسم را نشونم داد رفتم سر کلاس اول راهنمایی دختران که قراره بهشون نویسنندگی درس بدم تا در را باز کردم رفتم تو همشون زدند زیر خنده تازه فهمیدم که خیس آب شدم خودمم هم خندم گرفت .
دوباره وقت آن را پیدا کردم که در فضای آموزش باشم ولی این بار یک کلاس نویسنندگی و یک کلاس رباتیک با پسران پنجم دبستان.......
راستی ماه رمضانم رسید فقط کافی بفهمی رفتی مهمونی خدا دیگه همه چی حله
شب بود.