عاشورا
تنها تو بودی که خوب فهمیدی
استخوانی که در گلوی علی بود سه شعبه داشت
شش ماه علی بودن را طاقت آوردی
خون تو جاذبهء زمین را بی اعتبار کرد
حالا پدرت یک قدم می رود بر می گردد
می رود بر می گردد
می رود...
با غلاف شمشیر برایت از خاک گهواره ای بسازد
تادیگر صدای سم اسب های وحشی از خواب بیدارت نکند
رباب می رسد از راه
با نگاه
بایک جملهء کوتاه
آقا خودتان که سالمید انشاالله...
.
.
حمیدرضا برقعی
بالحسین
آن خدایی که شما را به دو عالم بخشید
از زیادی گلت نیز به مریم بخشید
طلب آب هرآنکس که از این درگه کرد
صاحب خانه به او چشمه زمزم بخشید
ای گران قدر! ندانست کسی قدر تو را
بس که دست تو به ما رزق فراهم بخشید
شب میلاد تو مادر به همه عیدی داد
و به ما سینه زنان خیمه و پرچم بخشید
کرمی را که به آن حاتم طایی شهره ست
شیرخوار تو کرم کرد و به حاتم بخشید
کربلایی نشده! راه گدایی این نیست
عیب از توست اگر دوست به تو کم بخشید
بالحسین رمضان کار خودش را کرد و
آخرش شاه مرا ماه محرم بخشید
پیرمردی وسط روضه مان گفت حسین
من نگفتم، ولی ارباب مرا هم بخشید!
شاعر : پیمان طالبی
مَردُم
برای مَردُم خیلی مهمه که تو چی میپوشی؟
کجا میری؟
چند سالته؟
بابات چیکارس؟
چرا حالت خوب نیست؟...
چرا میخندی؟
چرا ساکتی؟
چرا نیستی؟
چرا ازدواج نمیکنی ؟
چرا بچه دار نمیشی ؟
چرا اینطوری نوشتی؟ عاشق شدی؟
چرا اونطوری نوشتی؟ فارغ شدی؟
چرا چاق شدی؟ زندگی بهت ساخته؟
و چراهای بسیاری که تا جوابش رو بدست نیاره دست از سرت ور نمیداره.
مَردُم ذاتا قاضی به دنیا میاد.
بدون ِ اینکه خودت خبر داشته باشی، جلسه دادگاه برات تشکیل میده، روت قضاوت میکنه، حکم برات صادر میکنه و در نهایت محکوم میشی.
مَردُم قابلیت اینو داره که همه جا باشه، هرجا بری میتونی ببینیش، حتی تو خواب.
اما مَردُم همیشه از یه چیزی میترسه، از اینکه تو بهش بی توجهی کنی، محلش نذاری، حرفاش رو نشنوی و کاراش رو نبینی.
پس دستت رو بذار رو گوشت، چشمات رو ببند و بی توجه بهش از کنارش عبور کن و مشغول کار خودت شو...
شب بود.