مترسک فانیز

وقتی فانیز (مزرعه تنهایی ام) را در بهار پنج سالگی ام سوزاندم .دلم با کاه های درون سر مترسکش آتش گرفته بود ...نمیدونم چرا؟؟ دلم برای آقاجونم یا حتی خرش نمیسوخت ولی برای یه مترسک که یه عمر فقط اونجا ایستاده بود می سوخت. آخه مترسکه نه گریه کرد نه خم به ابرو آورد نه زانو زد همون وسط آتش دستشو انداخت گردن باد شروع کرد به رقصیدن، با صدای ریتم جلز و ولز گندوما با آهنگ ناله ی بزرگترا با خنده های من ،داشتند تانگو می رقصیدند.
خدا بیامرز آقاجونم می گفت مترسکه یه عمر دیگه هم یه پایی اون وسط وایسه آدم نمیشه بعدشم قاه قاه می زد زیر خنده ولی من تو ذهنم کوچکم میگفتم :عجب لی لی داره این ،میتونه خونه های 100 تایی 1000 تایی(تو عددای اون موقع هزار بیشترینشون بود) هم بدون این که پاشو زمین بزاره بره.بهش می گفتم قهرمان لی لی جهان ...
یه بار براش غذا بردم هر کاری کردم هر چی تعارف کردم نخورد گفتم جون خر آقاجون بازم انگار نه انگار،غذا گذاشتم زیر همون پایی که نداشت و رفتم ،فردا که اومدم همه را داده بود به پرنده ها ...دستاش همیشه خدا برای پرنده ها باز بود ...یا شایدم می خواسته یکی را تنگ در آغوش بکشه ...اون شب از مترسک یه زنجیر به جا موند، بسته بودند به کمرش بجای کمر بند ...ولی من فکر میکنم مترسک اون شب فرار کرد ،از غل و زنجیرشم فرار کرد از تنهاییش از بی محلی بزرگترا،دود شد رفت هوا ...از پرنده ها یاد گرفت برای آزادی باید پرواز کرد ...

یه روز یه ترکه

یه روز یه ترکه میره سبزی فروشی تا کاهو بخره
عوض اینکه کاهوهای خوب را سوا کند، همه ی کاهو های نامرغوب را سوا میکنه و می خره!
ازش می پرسند چرا اینکار را کردی میگه: صاحب سبزی فروشی پیرمرد فقیریه! مردم همه ی کاهوهای خوب را می برند و این کاهوها روی دست او می مانند و من بخاطر اینکه کمکی به او بکنم اینها را می خرم!
اینها را هم می شود خورد..!
این ترکه کسی نبود جز عارف بزرگ آقا سید علی قاضی تبریزی "ره"
***
یه روز یه ترکـــه می ره جبهه
بعد از یه مدت فرمانده می شه
یه روز بهش می گن داداشت شهید شده افتاده سمت عراقی ها اجازه بده بریم بیاریمش
جواب میده کدوم داداشم؟
اینجا همه داداش من هستن!
اون ترکـــه  جنگید تا به داداش های شهیدش ملحق شد.
اون ترکـــه کسی نبود جز سردار شهیدمهدی باکری

***

یه ترکه خواست کتاب بنویسه
برای تالیف آن کتاب حدود چهل سال تحقیق و مطالعه کرد و بیش از ده هزار کتاب را تمام خواند و به حدود صد هزار کتاب، مراجعه مکرر داشت.
او برای یافتن منابع و کاوش در کتاب خانه های هند، ترکیه، ایران، عراق و ...، سفرهای متعدد انجام داد و بالاخره یک کتاب یازده جلدی نوشت!
این ترکه کسی نبوده جز علامه امینی "ره" صاحب کتاب الغدیر

***

 

یه روز یه ترکه داشته ذکر می گفته

در وسط ذکر هنوز تمام نشده بود که یک حوری بهشتی با جامی در دست از سمت راست او می آید و جام شراب بهشتی را تعارف می کنداما چون ذکر هنوز تمام نشده بود ترکه به حوری اعتنا نمی کنه حوری از سمت چپ می آید ولی بازهم ترکه اعتنا نمی کنه و حواسش را جمع ذکر حقتعالی می کندتا اینکه حوری از نظر ناپدید میشه و ترکه بالاخره ذکر خدا را همانگونه که استادش گفته بود کامل می کنهاین ترکه کسی نبوده جز علامه طباطبایی "ره"

خواب نباشی خوبیات را بدزدند.

فرار به سوی خدا


میگویند پسری در خانه خیلی شلوغ کاری کرده بود . وقتی پدر آمد مادر شکایت او را به پدرش کرد. پدر که خستگی بیرون را هم داشت ، شلاق را برداشت ، پسر دید امروز اوضاع خیلی بی ریخت است و همه درها بسته است. وقتی پدر شلاق را بالا برد پسر دید راه فراری ندارد، خودش را به سینه پدر چسباند ، شلاق هم در دست پدر شل شد و افتاد. 

شما هم هر کجا دیدید اوضاع بی ریخت است بسوی خدا فرار کنید.

حاج محمداسماعیل دولابی(ره)


 

به لطف خدا خدمت سربازیم هم تموم شد...

به ندرت گریه می کنم ولی این بار دلم میخواست زار بزنم

سر کلاس نویسنندگی ام موضوع داده بودم مادر خود را در چند صفحه توصیف کنید (سعی کنید از تجربیات شخصی استفاده کنید)

یکی یکی شروع کردند به خواندن هفتمین یا هشتمین نفر بود .دفترش را باز کرد .....به نام دوست...و سکوت ..........

گفتم چرا نمیخوانی؟صدایش در نیامد ...گفتم اگر ننوشتی اشکال نداره تو کلاس ما هر کی دوس داره یاد بگیره مینویسه برو بشین...

دفترش را آورد امضا کنم خواستم پایین صفحه را امضا کنم گفت : نه.....چند صفحه بعد....چند صفحه زدم سفید سفید بود نمیدانم کی این تکنیک سفید نویسی رضا امیرخانی در کتاب من او را یادشان داده بودم به آخر صفحه ای نگاهم متوقف شد نوشته بود "نداشته ها را نمیتوان توصیف کرد"بغض توی گلوم نشست از کلاس عذر خواستم و زدم بیرون آبی به صورتم زدم ولی آدمی که گریه میکند آب هم نمیتواند اشکهایش را نشان ندهد خواستم برای فرار از کاری که خود را مقصر می دانستم چاره ای ساخته باشم به کلاس برگشتم روی تخته نوشتم

بهشت زیر پای مادران است....


روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است
آری افطار رطب در رمضان مستحب است
روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیه
بخورد روزه خود را به گمانش که شب است
زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهند
این عجب نقطه خال تو به بالای لب است
یارب این نقطه که به بالا بنهاد
نقطه هرجا غلط افتاده مکیدن ادب است
شحنه اندر عقب است و من از آن می ترسم
که لب لعل تو آلوده به ماء العنب است
منعم از عشق کند زاهد و آگه نبود
شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است
عشق آنست که از روی حقیقت باشد
هرکه را عشق مجازیست حمال الحطب است
گر صبوحی به وصال رخ جانان جان داد
سودن چهره به خاک سر کویش ادب است

ولادت کریم کریمان مبارک


راستی امروز اکانت فیس بوکم را کامل بستم شرمنده ی اونایی که من توی فرنداشون بودم


مگر آن نی که به روحم آرامش می بخشد، همان چوبی نیست که آن را با تبر قطع کرده و درونش را با کارد تراشیده اند پس من چه شده ام که درد نی را نمی فهمم ولی رقص هوای سینه ی درد من آنکه را که در آن می دمد می فهمم.
سه شنبه بعد ۵ ماه رفتم سر کلاس برای تدریس واما:

معمولا سعی میکنم دیر نرسم ولی دیرم شده بود پس شروع کردم به دویدن بارون هم شروع کرد به نساختن به شدت میومد .خیس آب شده بودم تا رسیدم مدیر موسسه دم در ایستاده بود و با نگاهش دیر رسیدن یک دقیقه ای روز اول کاری را خواندم .بی درنگ کلاسم را نشونم داد رفتم سر کلاس اول راهنمایی دختران که قراره بهشون نویسنندگی درس بدم تا در را باز کردم رفتم تو همشون زدند زیر خنده تازه فهمیدم که خیس آب شدم خودمم هم خندم گرفت .

دوباره وقت آن را پیدا کردم که در فضای آموزش باشم ولی این بار یک کلاس نویسنندگی و یک کلاس رباتیک با پسران پنجم دبستان.......


راستی ماه رمضانم رسید فقط کافی بفهمی رفتی مهمونی خدا دیگه همه چی حله

کتاب دومم

من برای وطنم میجنگم ..پس نباید چشم های دخترکی برایم هدف شود من برای چشم های کسی شمشیر نخواهم زد ..قطعا فانیز پر بود از چشم های دخترانی که چشم انتظار معشوغشان بوده است...

ولی با دل چه میشود کرد که چشم آبی آسمانی دوست دارد رقص موی یار در باد دوست دارد دوست دارد که عاشق باشد و عاشق بمیرد....


"فارنیتا"عنوان کتاب دومم است و نوشته ی بالا بر پشت جلد آن چاپ خواهد شد این کتاب در آینده ای نزدیک با تیتراژ ۲۰۰۰تا به چاپ خواهد رسید.

فارنیتا رمانی است بلند....حرف از حماسه دارد با عصاره ی عشق عصاره چیست با دریایی از عشق عشق واقعی نه از نوع کوچه بازاری اش فارنیتا حرفهای نگفته من است فارنیتا تمام لحظه هایی است که فیلم های بی حماسه را رها کرده ام .

تکه ای از کتاب راز گمشده ی مجنون

یادت هست شبی که برای آحرین بار همه دور سفره نشسته بودیم ، زینب روی کولت سوار شده بود و دانه های برنج را می ریخت روی سرت و قمر حرص می خورد.حالا زینب بزرگ شده ، پریشان نشسته کنار دستم و از لحظه هایی که بدون تو قد کشید برایت حرف دارد.وقتی آمدی آن قدر سبک شده بودی که دخترت می توانست تو را روی دست بلند کند و به تمام دوستانش نشان بدهد .گل هایی را هم که نقشه می کشید تا دور گردنت بیاندازد ، حالا پرپر کرده و ریخته روی چادرش .حال و هوای هفت سال پیش را هم ندارد. دیگر نمی خواهد سر دوستانت داد بکشد . نشسته روی خاک و دانه های درشت اشک پهن شده روی صورتش...

خر آقاجونم

خرید کتاب (خر آقاجونم )اینجانب سید امین سیدی از طریق اینترنت امکان پذیر شد. فقط کافیست به سایت زیر بروید..


http://www.pedrambook.com/index.php?route=common/home

شهید حاج حسین خرازی

قرار شد از معبری که دقیقا تو دیدتک تیر انداز های عراقی بود،عبور کنیم.دشواری کار از اون جهت بود که مسیر دشت و زیر پایمان هور بود(هور از اب و گل و نی تشکیل شده )یکی از بچه ها گفت :هر کی تمیز تر اون طرف معبر رسید جایزه داره ،تمیزی از ترکش و تیر و گل.........

۱

۲

۳

همه بدو بدو ...دست و پا زنون حرکت کردیم.اتیش تیر و ترکش رو سرمون بود ....مجبور بودیم خمیده و یا خوابیده حرکت کنیم......

به اون طرف که رسیدیم همه با دیدن قیافه هم افتادیم به خنده ...........خیلی باحال شده بودیم پر لجن وگلی .....قیافه هم را نمیشناختیم....

تو همین حال بودیم که با دیدن یه صحنه خشکمون زد حاج حسین خرازی فقط پوتین هاش گلی بود برای روحیه دادن به ما مسیر را ایستاده دویده بود........تا اومدم حرف بزنم مثل همیشه لبخند زد رفت...

یه دقیقه به جایی نمیخوره

صبح با داداشم رفته بودیم برای عقد یه قرار داد .ساعت ۹با رئیس شرکت وعده داشتیم که ساعت ۸:۵۸ رسیدیم داداشم گفتم بیا بالا پس چرا نمیای ؟ سرم را از روی ساعت گوشیم برداشتم و گفتم یه دقیقه صبر کن بعد بریم تو ..........گفت :چرا ؟ گفتم: یه دقیقه بجایی نمیخوره.........ساعت دقیقا نه وارد اتاق رئیس شدیم .با وارد شدن ما نگاهی به ساعت دفترش کرد و لبخندی از رضایت زد سلامی گرم و ادامه دادیم.همه چیز به نفع ما پیش رفت تا خواستیم قرارداد را امضا کنیم دیدم روی بندی که نوشته بود در صورت دیر کرد ما باید خسارت پرداخت کنیم یه خط بزرگ کشیده و نوشته ادمای خوش قولی هستید بیخیال ..............

تا اومدیم بیرون داداشم گفت: یه دقیقه به خیلی جاها میخوره

لیوان اب

استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از آب را به دست گرفت.

آن را به بالا گرفت تا همه ببینند.

بعد از شاگردان پرسید به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

شاگردان جواب دادند تقریبا ۵۰ گرم.

استاد گفت: من هم بدون وزن کردن نمی دانم تقریبا وزنش چقدر است.

اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم،

 چه اتفاقی خواهد افتاد؟

شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.

استاد پرسید خوب اگر یک ساعت همین طور نگه دارم چه اتفاقی می افتد؟

یکی از شاگردان گفت: دستتان کم کم درد می گیرد.

استاد گفت: حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگرد دیگری جسورانه گفت: دست تان بی حس می شود عضلا تتان به شدت تحت

 فشار قرار می گیرند و فلج می شوند و مطمئنا کارتان به بیمارستان خواهد کشید

و از این حرف همه شاگردان خندیدند.

استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟

شاگردان جواب دادند: نه; پس چه چیزی باعث درد و فشار روی عضلا ت می شود؟

در عوض من چه باید بکنم؟

شاگردان گیج شدند! یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.استاد گفت:

 دقیقا مشکلا ت زندگی هم مثل همین است اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید

اشکالی ندارد.

اما اگر مدت طولا نی تری به آنها فکر کنید اعصابتان به درد خواهند آمد،

اگر بیشتر از حد نگه شان دارید، فلجتان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

فکر کردن به مشکلا ت زندگی مهم است. اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب،

 آنها را زمین بگذارید! به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید.

هر روز صبح سر حال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مساله

و چالشی که برایتان پیش می آید برآیید...

دوست من یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری.

پول دار ترین مرد جهان

از بیلگیتس پرسیدن پول دار تر از تو هم هست ؟

در جواب گفت بله فقط یک نفر. پرسیدن ک…ی؟

 گفت سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و تازه اندیشه ی طراحی مایکروسافت و تو ذهنم پی ریزی می کردم،در فرودگاهی درنیویورک قبل از پرواز چشمم به این نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد،دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خورد ندارم و اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه من و دید گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت.

گفتم آخه من پول خورد ندارم گفت برای خودت بخشیدمش برای خودت.

سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت این مجله رو بردار برا خودت ،گفتم پسرجون چند وقت پیش یه روزنامه بهم بخشیدی.هرکسی میاداینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟!
پسره گفت آره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که میبخشم

به قدری این جمله و نگاه پسر تو ذهن من مونده که خدایا این برمبنای چه احساسی اینا رو میگه.

زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد و پیدا کنم و جبران گذشته رو بکنم
گروهی تشکیل دادم بعد از 19 سال گفتم که برید و اونی که در فلان فرودگاه روزنامه میفروخت و پیدا کنید.یک ماه و نیم مطالعه کردند و متوجه شدند یک فرد سیاه پوسته که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردن اداره.

ازش پرسیدم من و میشناسی. گفت بله، جناب عالی آقای بیلگیتس معروفید که دنیا میشناسدتون.

سالها پیش زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه میفروختی من یه همچین صحنه ای از تو دیدم

گفت که طبیعیه. این حس و حال خودم بود
گفتم میدونی چه کارت دارم، میخوام اون محبتی که به من کردی و جبران کنم
گفت که چطوری؟
گفتم هر چیزی که بخوای بهت میدم
(خود بیلگیتس میگه خود این جوونه مرتب میخندید وقتی با من صحبت میکرد)
پسره سیاه پوست گفت هر چی بخوام بهم میدی؟
گفتم هرچی که بخوای
گفت هر چی بخوام؟
گفتم آره هر چی که بخوای بهت میدم
من به 50 کشور افریقایی وام دادم به اندازه تمام اونا به تو میبخشم
گفت آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی
پرسیدم واسه چی نمیتونم جبران کنم؟
پسره سیاه پوست گفت که :فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو
بخشیدم ولی تو تو اوج داشتنت میخوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه

بیل گیتس میگه همواره احساس میکنم ثروتمند تر از من کسی نیست جز این جوان 32
ساله مسلمان سیاه پوست

شایعه

میگویند حدود ٧٠٠ سال پیش، در اصفهان مسجدی میساختند. روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام میدادند.

 

پیرزنی از آنجا رد میشد وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: فکر کنم یکی از مناره ها کمی کجه!

کارگرها خندیدند. اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت: چوب بیاورید! کارگر بیاورید! چوب را به مناره تکیه بدهید. فشار بدهید. فششششششااااررر...!!!

و مدام از پیرزن میپرسید: مادر، درست شد؟!!

مدتی طول کشید تا پیرزن گفت: بله! درست شد!!! تشکر کرد و دعایی کرد و رفت...

کارگرها حکمت این کار بیهوده و فشار دادن مناره را پرسیدند ؟!

معمار گفت: اگر این پیرزن، راجع به کج بودن این مناره با دیگران صحبت میکرد و شایعه پا میگرفت، این مناره تا ابد کج میماند و دیگر نمیتوانستیم اثرات منفی این شایعه را پاک کنیم...

این است که من گفتم در همین ابتدا جلوی آن را بگیرم!

خر آقاجونم و مار

باز شب بود و دوباره خر آقاجونم سردش بود. در گوشه ای از طویله کز کرده بود ،که ناگهان مار بزرگی دید . شروع کرد به عرعر کردن .صدایش همه ی حیوانات را بیدار کرد . قضیه مار را برایشان گفت . ولی مرغ، گوسفند و گاو او را سرزنش کردند ،که چرا بی خودی داد و بیداد می کنی . ولی خر مطمئن بود مار دیده ....صدای عرعر خر ،آقاجونم را به طویله کشاند . مار آقاجونم را نیش زد .

کاش اونشب حرف خر را باور کرده بودند .

اخه مرغ را برای آقاجونم سوپ کردند .گوسفند خوراک مهمان هایی شد که به دیدن مریض می آمدند و گاو هم نذر در و همسایه شد تا رفع بلا بشود .

خر آقاجونم هنوز گوشه ی طویله کز کرده است .  

لنگه کفش

می گویند روزی گاندی در حال سوار شدن به قطار لنگه کفشش بین در گیر کرد و بیرون افتاد .گاندی وقتی دید نمی تواند آن را بدست آورد . سریع لنگه ای که به پا داشت را هم از پنجره به بیرون پرتاب کرد.

و گفت:

یک لنگه کفش به درد من نمی خورد ولی مطمئنا" هر دوتاش به درد دیگری خواهد خورد.

جشن نیکوکاری فراموش نشه ..........

خر آقا جونم و چاه

باز شب بود .و دوباره خر آقاجونم سردش بود .از چاه فانیز (مزرعه ی تنهایی ام ) آب کشیدم .به علت کوههای آتش فشانی اطراف آب گرمای لطیفی داشت .چاه خیلی آب نداشت .خر کمی خورد و کنار رفت .مدتی گذشت خر را نیافتم .فقط صدای عرعرش را از ته چاه شنیدم .خر بیچاره فکر کرده بود چاه گرم است پریده بود توی آن ...........

بی اختیار داد زدم فریاد کش دویدم .همه ی اهالی ده را جمع کردم .اینقدر مات و گیج بودم که هیچ نفهمیدم .فقط صدای کدخدا لحظه ای مرا به خود آورد که گفت :"چاه را پر کنید .زجر نکشد .زنده به گور شود بهتر است تا صبح عرعربزند .

گریه ام گرفت .کاش آبش نمی دادم که گرمی آب هوایی اش نکند (بخوانید زمینی اش نکند)

چاه پر شد .ولی در عین ناباوری خر به روی خاک های ریخته شده ی چاه ایستاده بود .

آری خر با تمام خریتش از خاک هایی که برای دفن او رسیده بود استفاده کرده و زیر پایش ریخته بود و کمکم با پر شدن چاه بالا آمده بود .

خر به اوج چاه ایستاده بود و من فقط میخندیدم .

گنجشک

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت :

می اید ، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که

دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا

نشست .
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود

" با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشک گفت " لانه کوچکی داشتم،

ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی .

 این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟

 و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان

همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.

 انگاه تو از کمین مار پر گشودی . گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به

 دشمنی ام بر خاستی.

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های

گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد....

 

گنجشک

ایمیل اشتباهی

داستانی جالب

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که ان هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد . حال این که در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:

 

گیرنده : همسر عزیزم

 

موضوع : من رسیدم

 

میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش انها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا می اد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا میبینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اینجا گرمه

شرط عشق

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد…

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید…

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند…

مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید…

موعد عروسی فرا رسید...

زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود…

همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد …

20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود !  

همه تعجب کردند و مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم."

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد