کتاب دومم

من برای وطنم میجنگم ..پس نباید چشم های دخترکی برایم هدف شود من برای چشم های کسی شمشیر نخواهم زد ..قطعا فانیز پر بود از چشم های دخترانی که چشم انتظار معشوغشان بوده است...

ولی با دل چه میشود کرد که چشم آبی آسمانی دوست دارد رقص موی یار در باد دوست دارد دوست دارد که عاشق باشد و عاشق بمیرد....


"فارنیتا"عنوان کتاب دومم است و نوشته ی بالا بر پشت جلد آن چاپ خواهد شد این کتاب در آینده ای نزدیک با تیتراژ ۲۰۰۰تا به چاپ خواهد رسید.

فارنیتا رمانی است بلند....حرف از حماسه دارد با عصاره ی عشق عصاره چیست با دریایی از عشق عشق واقعی نه از نوع کوچه بازاری اش فارنیتا حرفهای نگفته من است فارنیتا تمام لحظه هایی است که فیلم های بی حماسه را رها کرده ام .

پدرم


امشب فقط دوس دارم از پدرم بگم از همه ی بزرگواریاش ولی چه کنم که تا صبح هم بنویسم تموم نمیشه ....به اختصار یکی از اون درسایی که بهم داد را بهتون میگم منم این درس را یه شبی یه جایی برای پسر یا دخترم خواهم گفت.....

    ساعت:۲ بامداد

   تاریخ :یادم نیست ولی من سوم راهنمایی بودم....

پدرم بیدارم کرد گفت :پاشو بریم پارک

گفتم پارک!!!!!!!!!!!!!!!!ساعت دو شب بابا ....شوخی میکنی

گفت : نه میخوام یه چیزی بهت نشون بدم

باور کنید هر کی به غیر از پدرم بود شاید چشمم هم براش باز نمیکرد ولی پدرم بی راه حرف نمیزد حتما چیز مهمی بود باید میرفتم.....

ساعت:۳بامداد

مکان:یکی از خلوت ترین پارک های اون شب

خیلی سرد بود با کلی لباس گرم میلرزیدم ....گفت : پیاده شو

عجیب بود این وقت شب برای چی منو اورد پارک  اونم تو این شب سرد.

با هم جلو رفتیم تا یه جایی دو نفر تو خودشون جمع شده بودند گفت :بابا معتاد بشی میشی اینا نگاشون کن

میخ کوب شدم عجب درسی اون شب خشکی رگهای اعتیاد را درک کردم دیگه هیچ وقت فراموشم نشد

بابا ممنون درست هنوز مشق صفحه اول دفتر زندیگمه روزت مبارک


امشب شاید هوا گرم باشه ولی برای کسی که خونه نداره سرده سرد خدایا من دوس ندارم هیچ بنی بشری معتاد باشه کمک شون کن.....

لی لی

بهم گفت اگه پات بره رو خط سوختی ها...

برای لحظه ای ،درحالی که رو یک پام ایستاده بودم خشکم زد...

عجب!!!در همون حالت گفتم :اره عمو !دنیای همه ی ما اداما همین طوره، پات رو خط هر کی بره یا میسوزنندت یا میسوزی و من یک عمره سوزوندم ترسم اینه بسوزونندم..

پاهام خسته شده بود ادامه دادم سنگم افتاد تو خونه ی بعدی دوباره ضربه این بار سنگم یه خونه رد کرد افتاد تو دوتا خونه ی بعدی ...

گفت : سوختی؟

گفتم :چرا عمو؟

گفت:یه خونه را جا انداختی دیگه؟

راست میگفت :ادم باید خونه به خونه بره مرحله بعد یا بهتر نردبان پله پله....تازه هرجا سنگت هست تو هم باید باشی نه تو اون سر دنیا سنگت یه جای دیگه ....

حالا هی بگید چرا به شاگردات میگی استاد