امشب فقط دوس دارم از پدرم بگم از همه ی بزرگواریاش ولی چه کنم که تا صبح هم بنویسم تموم نمیشه ....به اختصار یکی از اون درسایی که بهم داد را بهتون میگم منم این درس را یه شبی یه جایی برای پسر یا دخترم خواهم گفت.....
ساعت:۲ بامداد
تاریخ :یادم نیست ولی من سوم راهنمایی بودم....
پدرم بیدارم کرد گفت :پاشو بریم پارک
گفتم پارک!!!!!!!!!!!!!!!!ساعت دو شب بابا ....شوخی میکنی
گفت : نه میخوام یه چیزی بهت نشون بدم
باور کنید هر کی به غیر از پدرم بود شاید چشمم هم براش باز نمیکرد ولی پدرم بی راه حرف نمیزد حتما چیز مهمی بود باید میرفتم.....
ساعت:۳بامداد
مکان:یکی از خلوت ترین پارک های اون شب
خیلی سرد بود با کلی لباس گرم میلرزیدم ....گفت : پیاده شو
عجیب بود این وقت شب برای چی منو اورد پارک اونم تو این شب سرد.
با هم جلو رفتیم تا یه جایی دو نفر تو خودشون جمع شده بودند گفت :بابا معتاد بشی میشی اینا نگاشون کن
میخ کوب شدم عجب درسی اون شب خشکی رگهای اعتیاد را درک کردم دیگه هیچ وقت فراموشم نشد
بابا ممنون درست هنوز مشق صفحه اول دفتر زندیگمه روزت مبارک
امشب شاید هوا گرم باشه ولی برای کسی که خونه نداره سرده سرد خدایا من دوس ندارم هیچ بنی بشری معتاد باشه کمک شون کن.....