سر کلاس نویسنندگی ام موضوع داده بودم مادر خود را در چند صفحه توصیف کنید (سعی کنید از تجربیات شخصی استفاده کنید)

یکی یکی شروع کردند به خواندن هفتمین یا هشتمین نفر بود .دفترش را باز کرد .....به نام دوست...و سکوت ..........

گفتم چرا نمیخوانی؟صدایش در نیامد ...گفتم اگر ننوشتی اشکال نداره تو کلاس ما هر کی دوس داره یاد بگیره مینویسه برو بشین...

دفترش را آورد امضا کنم خواستم پایین صفحه را امضا کنم گفت : نه.....چند صفحه بعد....چند صفحه زدم سفید سفید بود نمیدانم کی این تکنیک سفید نویسی رضا امیرخانی در کتاب من او را یادشان داده بودم به آخر صفحه ای نگاهم متوقف شد نوشته بود "نداشته ها را نمیتوان توصیف کرد"بغض توی گلوم نشست از کلاس عذر خواستم و زدم بیرون آبی به صورتم زدم ولی آدمی که گریه میکند آب هم نمیتواند اشکهایش را نشان ندهد خواستم برای فرار از کاری که خود را مقصر می دانستم چاره ای ساخته باشم به کلاس برگشتم روی تخته نوشتم

بهشت زیر پای مادران است....


روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است
آری افطار رطب در رمضان مستحب است
روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیه
بخورد روزه خود را به گمانش که شب است
زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهند
این عجب نقطه خال تو به بالای لب است
یارب این نقطه که به بالا بنهاد
نقطه هرجا غلط افتاده مکیدن ادب است
شحنه اندر عقب است و من از آن می ترسم
که لب لعل تو آلوده به ماء العنب است
منعم از عشق کند زاهد و آگه نبود
شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است
عشق آنست که از روی حقیقت باشد
هرکه را عشق مجازیست حمال الحطب است
گر صبوحی به وصال رخ جانان جان داد
سودن چهره به خاک سر کویش ادب است

ولادت کریم کریمان مبارک


راستی امروز اکانت فیس بوکم را کامل بستم شرمنده ی اونایی که من توی فرنداشون بودم