سرما
بنا به لطف خداوند الان مدت15روزه تو ماموریتم
اهواز -وسط یه بیابون - روز گرم -شب سرد
دیشب خیلی سرد بود حتی داتیس (سگی که بجای نگهبان پیشمه ) هم صداش در نیومد.
یه دفعه یادم به آذربایجان افتاد(زلزله)
گفتم برم برم بیرون بخوابم)یه جورایی هم دردی(
سرما اون قدر زیاد بود که همون در پشیمون بشم......
نمیدونم اونجا چه خبره ولی اینجا وسط بیابونای اهواز شباش سرده -آذربایجان که دیگه هیچ-یکی یه کاری کنه(یه دست صدا نداره ترا خدا همه یه کاری کنند...)
البته الان که می نویسم تو شهرم(بعد نگی تو بیابون اینترنت کجا بوده)
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۶/۲۸ ساعت 17:33 توسط رامتین
|
شب بود.