دل تنگ یعنی من
نشستم روی سنگ قبر تو ...دارم با انگشت میان حکاکی های سنگت را پاک میکنم...نمیدانم این صحنه چند بار باید در زندگی ام تکرار شود...اوایل دوست داشتم قبر کنار تو مال من باشد ...نشد ...گفتم اشکال نداره بالا سر مرتضی هم قبول....نشد ...کم کم قطعه اتان پر شده نکند جای ما نیست...مرتضی دلم برات تنگ شده برای تمام لحظه های رفاقتتمان...
کیفم را برمیدارم قدم به سوی خانه میزنم هر موقع از مرخصی برگشتم اولین دیدارم با مرتضی ست ..
وباران شروع به باریدن کردن
نمیدانم چرا زحمت پاک کردن قبرت هم به ما نمی دهی شاید میخواهی منتی روی دوشت نباشد...
گفت ما از اسمان ابی پاک و پاک کننده فرو فرستادیم....
هنوزم معرفتت تا بی کرانه هاست ...ما تا اسمت را پاک کردیم تو کل بدنمان را شستی...
باران شدت گرفته است
دل تنگم برای مرتضی بیگدلی...
رفیقی که تو یه حادثه تو صنایع دفاع در حال خدمت به درجه رفیع شهادت نائل شد.
گفتی بنویس ...تمام دل تنگی هایت را ...میخوانم
نوشتم...من از زمین خسته ام
کیفم را برمیدارم قدم به سوی خانه میزنم هر موقع از مرخصی برگشتم اولین دیدارم با مرتضی ست ..
باران بند امده اســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۱۱/۲۴ ساعت 9:39 توسط رامتین
|
شب بود.