وقتی فانیز (مزرعه تنهایی ام) را در بهار پنج سالگی ام سوزاندم .دلم با کاه های درون سر مترسکش آتش گرفته بود ...نمیدونم چرا؟؟ دلم برای آقاجونم یا حتی خرش نمیسوخت ولی برای یه مترسک که یه عمر فقط اونجا ایستاده بود می سوخت. آخه مترسکه نه گریه کرد نه خم به ابرو آورد نه زانو زد همون وسط آتش دستشو انداخت گردن باد شروع کرد به رقصیدن، با صدای ریتم جلز و ولز گندوما با آهنگ ناله ی بزرگترا با خنده های من ،داشتند تانگو می رقصیدند.
خدا بیامرز آقاجونم می گفت مترسکه یه عمر دیگه هم یه پایی اون وسط وایسه آدم نمیشه بعدشم قاه قاه می زد زیر خنده ولی من تو ذهنم کوچکم میگفتم :عجب لی لی داره این ،میتونه خونه های 100 تایی 1000 تایی(تو عددای اون موقع هزار بیشترینشون بود) هم بدون این که پاشو زمین بزاره بره.بهش می گفتم قهرمان لی لی جهان ...
یه بار براش غذا بردم هر کاری کردم هر چی تعارف کردم نخورد گفتم جون خر آقاجون بازم انگار نه انگار،غذا گذاشتم زیر همون پایی که نداشت و رفتم ،فردا که اومدم همه را داده بود به پرنده ها ...دستاش همیشه خدا برای پرنده ها باز بود ...یا شایدم می خواسته یکی را تنگ در آغوش بکشه ...اون شب از مترسک یه زنجیر به جا موند، بسته بودند به کمرش بجای کمر بند ...ولی من فکر میکنم مترسک اون شب فرار کرد ،از غل و زنجیرشم فرار کرد از تنهاییش از بی محلی بزرگترا،دود شد رفت هوا ...از پرنده ها یاد گرفت برای آزادی باید پرواز کرد ...