به مناسبت روز پدر
زمین کشتی پوریای ولی به رسم ادب زمین را بوسیدم و اومدم وسط میدون .چشمام را دور گردوندم تو تماشاگران.هنوز ارام نشسته بود.ارام ارم.داور مسابقه را اغاز کرد هنوز محو تماشاش بودم ک فن اول را خوردم 3 امتیاز از دست دادم.بلند شدم هنوز ارام بود.کشتی گره خورد تا تایم اول تمام شدو نمیدونم مربی چی میگفت فقط داد میزد ..منم حواسم هنوز پیش اون بود .ارام تر بود.رفتم وسط تشک خیلی جوندار تر مسابقه دادم.مچ حریفو گرو گرفتم تبدیل کردم به کول انداز و از اونجا به پل بردم و ضربه فنی.تمام.تو پوست خودم نمیگنجیدم داور دستم را بالا برد ولی هر چه گشتم اون سر جایش نبود حتی تو تماشا گران دنیا رو سرم خراب شد.چرا پدرم باید درست توی این لحظه نباشد.سریع بدون دست دادن ب مربی و حریفم وارد رخت کن شدم زدم بیرون.روی پل بزرگمهر راه کج کردم نشستم لب اب...صدای اب شدید ارووم میکنه همیشه... ولی اون روز ابم سرم داد میزد اومدم خونه در و محکم زدم به هم رو صندلیش بود و باغچه اب میداد سرشو بالا نیاورد ببینه کیه منم داد و بیداد راه انداختم که :دوست دارم تا دستم بالا میره چشمام تو چشم تو باشه چرا اومدی ؟؟؟باغچه از من عزیزتر بود.؟؟..همونطور ک سرش پایین بود گفت خیسی سرما میخوری پسر.گفتم به جهنم جواب منو بده سرشو اورد بالا گفت: من برای برد و باخت شما به سالن نیومدم پسرم من برای خود خودت اونجا بودم اگه میباختی همین طور زبونت دراز بود...خشکم زد...پردم بغلش اروم تر رودخونه بود.اروم شدم. پدر جان خیلی گذشته از اون سالا ولی خوب یاد گرفتم بردن همه چیزنیست.
شب بود.